40 روز از رفتن پدر بزرگم ميگذره .
نميدونم كي بود كه گفت خاك سرده ،كي بودنش زياد هم مهم نيست ،مهمتر اينه كه قطعا كمي خرفت بوده وگرنه همچين حكم مسخره اي رو صادر نميكرده .
40 روز گذشته و همه چي عين روز ِ اول ِ من ناباور جز نگاه كردن به تمام اين مراسم كار ِ ديگه اي ازم برنمياد.
هنوز هم دلم نمياد لباس ِ سياه بكشم به تنم .
امروز سر خاك مثل يك مجسمه ،بي حركت ِ بيحركت فقط نگاه كردم .
خيلي برام احمقانه به نظر ميومد كه خم شم با انگشت بزنم رو سنگ و شروع كنم فاتحه خوندن .گرچه همونطور كه ايستاده بودم و بِرو بِر نگاه ميكردم ،مدام تو ذهنم داشتم لغتهاي عربي رو ميچيدم كنار ِ هم تا مثل همه فاتحه بفرستم براش ،اما هر كارررري كردم نشد يك چيزي كم بود
يا بسم الله نميگفتم يا نصفه سوره رو ميخوندم نصفش رو نه ،يا توحيد رو به جاي سه بار 1 بار ميخوندم و يكبار هم نصفه و نيمه .جنگي داشتم با خودم تمام مدت، حتي وقتي تگرگ گرفت و كاسه كوزه مون رو حسابي بهم ريخت وايساده بودم كه شايد بتونم حداقل يكبار بفرستم .تو راه تا دم خونه مدام با اين مغز بيچاره كلنجار ميرفتم براي يك فاتحه اما نشد كه نشد تا آخرش هم نشد.
تمام اين چهل روز انگار يك خواب و رويا بود كه گذشت ، وقتي وارد اتاقش ميشم هنوز انتظار دارم دستم رو بگيره تو دستش و مَسي صدام كنه و من خم شم و ببوسمش .
امروز وقتي همه داشتن صداي ضبط شده اش رو كه داشت يك قصه اي رو تعريف ميكرد گوش ميدادن همه ش ميگفتم :
خدايا مگه ميشه صاحب اين صدا ديگه تو اون خونه نباشه .مگه ميشه ؟مگه ميشه ديگه نشينه روي اين صندلي و آروم و بي صدا با نگاهش دنبالمون نكنه؟
نميدونم چرا فكر ميكنم هنوز تو دوره ايم كه بهش ميگن آرامش ِ قبل از طوفانم .