آرزو ميكنم

بازي كردن رو دوست دارم مخصوصا اگر مخترع اون بازي نقش و نگار دوست داشتني باشه.

قراره 12 تا از ارزوهام در آستانه ي سال جديد رو به نيت 12 ماه سال بنويسم .

1.اول از همه آرزو ميكنم امسال بر عكس هميشه آدم متوسطي نباشم.

2.آرزو ميكنم ………

3. آرزو ميكنم به تعداد دوستهام افزوده بشه .

4. آرزو ميكنم خخونه مون رو عوض كنيم تا دوباره پنجره رو به خيابون داشته باشم.

5. آرزو ميكنم براي هيچ چيزي به هيچ كس محتاج نشم .

6. آرزو يكم بتونم بيشتر محبت كنم و بيشتر محبت بگيرم .

7. آرزو ميكنم يك كار خوب مطابق ميلم پيدا كنم.

8. آرزو ميكنم اميد ،عشق ،محبت و تلاش جايگزين اين نا اميدي و خشم و نفرت و بي انگيزگي مردم كشورم باشه.

9.آرزو ميكنم امسال مثل پارسال تمام لحظه هام به حسرت لحظه هاي قبل نگذره .

10 .آرزو ميكنم حسادت تو قلبم جايي نداشته باشه

11. آرزو ميكنم هيچ دو روزي رو مثل قبل نباشم.

12.آرزو ميكنم همه آرزوهام بر آورده شه.

13. آرزو ميكنم گير آدم هاي احمق نيفتم يا كارم اصلا و ابدا بهشون گير نكنه. و بيشتر ارزو ميكنم احمق نباشم.

ارزو ميكنم…… و باز ارزو ميكنم…..

پ.ن : اعتراف ميكنم ارزوهام رو سانسور كردم.

زپرتي

از ديروز تا حالا براي اينكه بتونم صفحه اي رو اينجا باز كنم اول دو تا حمد و قل هو الله ميخونم

بعد وعده 100 تا صلوات ميدم  و يكي دوبار ايت الكرسي زمزمه ميكنم و بعد هم فوتي حواله ي مانيتور ميكنم .

بعد تر اگر مقبول نيفتاد از دعاي توسلي ،زيارت عاشورايي چيزي هم دريغ نميكنم.

و اگر شانس بيارم و وصل شه فوري ميرم دو ركعت نماز شكر به جا ميارم و تند تند مشغول فرستادن 100 تا صلوات وعده داده شده ميشم.

سنگ سياه بزرگ

هيچ بدم نمياد تخته سنگ سياهي رو پيدا كنم و سرم رو ،اونجايي كه به پيشاني معروفه محكم بكوبم بهش.

به گمانم اين صدها برابر بهتر از اينه كه ترس  از سنگ سياه بزرگ دستهاش رو هميشه خدا محكم دورم گره بزنه و خودش رو به اسم احتياط به زور بهم غالب كنه.

حريم خصوصي

سوم راهنمايي بودم ،يك روز معلم تاريخمون با چند تا روزنامه كه از زور كهنگي زرد ِ زرد بودند اومد سر كلاس و اونها رو بين بچه ها تقسيم كرد .

ما كه تا اون زمان هيچوقت انقدر جدي گرفته نشده بوديم چند دقيقه اي با دهن نيمه باز و چشمهاي گشاد شده از روزنامه به معلم و از معلم به روزنامه و بعد به كنار دستي مون نگاه ميكرديم . تا بلاخره جرات باز كردن و ورق زدن رو پيدا كرديم و دست به كار شديم .اما لحظه به لحظه چشمهامون گشاد و گشاد تر ميشد و دهن ها هم  بازتر و پچ پچ ها بيشتر.

به لطف كتاب اجتماعي دوران دبستان شاه سابق و خانواده ش برامون انقدر ها هم غريبه نبود ،اما مطمئنم كه هيچ كدوم تا حالا اونها رو با مايو و با اون ژست ها نديده بوديم .عكس ها كاملا خصوصي بود و اين رو همه با همون سن نه چندان زياد فهميده بوديم .

هر كدوم از بچه ها چيزي ميگفت بعضي ها از قد و هيكل فرح تعريف ميكردند و بعضي ها چروك هاي بدن محمد رضا شاه رو بهم نشون ميدادن  ايشي ميگفتن و بعضي هم آرومتر حرفهاي ناجورتر كه مدت زيادي نبود ياد گرفته بودند ميزدن و ريز ريز ميخنديدن .

ديشب  كه 20.30 داشت درمورد كيوان رف.عي و احمد با.طبي  اطلاعاتي ميداد و همراهش از پخش عكس هاي شخصي و شمردن معشوقه هاشون هم دريغ  نميكرد يا د همون عكس ها ي توي روزنامه افتادم  .

كارت تبريك

خيلي كوچيك تر كه بودم ، يك دوست داشتم كه دو تا از دائي هاش خارج از ايران زندگي ميكردن .

دوستم هر سال نزديكهاي كريسمس و نوروز من رو بر ميداشت ميبرد نوشت افزاري نزديك خونه و دو كارت خوشگل انتخاب ميكرد با عكس بابانوئل يا هفت سين و مينشست رو پله هاي جلوي خونه مون و شروع ميكرد به نوشتن  توش و كلي خودش رو براشون لوس ميكرد.

گاهي هم  كارت هايي كه اونها براشون ميفرستادن رو اول مياورد حسابي باهاشون بهم پز مي داد وبعد هم ميزاشتش توي البوم يادگاري هاش و هر چند وقت يكبار براي سوزوندن دلمم كه شده باهاشون تجديد خاطره ميكرد جلوي من.

يادمه يك سال كنترلم رو از دست دادم و با كلي ذوق و شوق رفتم از همون مغازه يك كارت تبريك سه بعدي با عكس يك دختر بچه  قرمز پوش با يك عروسك تو بغلش خريدم و همون موقع با عجله شروع كردم يك نامه با كلي قربون صدقه توش نوشتم و زيرش هم اسم عموم رو كه تو شمال زندگي ميكرد رو با امضاي هچل هفت ثبت كردم  و با كلي چسب نواري به زور چسبوندمش تو آلبوم يادگاريهام .بعد بدو بدو با كلي غرور و سر فرازي  رفتم تا كارت رو بهش نشون بدم  كه يعني بابا منم    آرررره.

چشمتون روز بد نبينه كارت روكه  با كلي به به و چه چه باز كردم ديدم كل نوشته هاي توش رو از هولم سر و ته نوشتم .

اون دوستم تا سال ها از ياداوري اين كار ِ من دلش شاد ميشد و دل ِ بقيه رو هم شاد ميكرد .

اما من هنوزم كه هنوز ِ كارت تبريك كه ميبينم حالم يك جور ِ ناجوري ميشه.

يك پيشنهاد

شايد تا حالا بارهاروزنامه (امرداد)رو توي دكه هاي روزنامه فروشي ديده باشيد و درست مثل من بي تفاوت از كنارش گذشته باشيد يا شايد شما هم خواننده هميشگيش باشيد .

اما اگر تا حالا سراغي از اين هفته نامه نگرفتيد، پيشنهاد ميكنم حتما بخريد و بخونيدش .اونهم كامل ِ كامل ،چون از اون دست هفته نامه هايي ِ كه تقريبا تمام نوشته هاش جالب و خوندني هستند و علاوه بر اون تقريبا تمام كلمه هاي استفاده شده توي مطالب فاارسي و ميتونه منبع خوبي باشه براي اينكه گنجينه لغات پارسي مون رو پربار تر كنيم.

اتفاقا فردا هم شماره 226 چاپ ميشه گويا  ،رو پيشنهام فكر كنيد يا بهتره بگم ميتونيد امتحان كنيد .  :)

صليب شكسته

طرف ساعت ها ميشينه روبه روت و دم از انسان دوستي و حيوان دوستي و نگراني براي آينده بشريت ميزنه . بعد ميبيني صليب شكسته (سواستينكا) انداخته گردنش و چنان از هيتلر و دار و دستش حرف ميزنه و تحسينشون ميكنه  كه كم كم شك ميكني به كُل اون چيزهايي كه ديدي و شنيدي واحيانا خوندي.

پاك كن

اي كاش پشت لاله ي گوشم بقل اون سوراخي كه مال ِ گوشواره ست يك دكمه بي رنگ خيلي ريز داشت كه وقت ضرورت ميتونستم با يك نيمچه فشار بعضي آدمها رو با تمام متعلقاتشون از تو ذهنم پاك كنم.

آهنگ الهه ناز داره پخش ميشه  و من فحش ميدم به آهنگ ساز و خواننده و شاعر و نوازنده  و هر كس ِ ديگه اي كه ذره اي دخالت كرده تو ساختش و پخشش اونم تو اين ساعت  كه من هيچ ازش خوشم نمياد .

چنان آزارم ميده كه انگار يكي داره با ناخوناي چرك و كثافتش  رو مغزم خراش ايجاد ميكنه و غش غش ميخنده از اون خنده هاي مزخرف.

مدام سعي ميكنم يك خاطره ي بد از اين آهنگ خراشنده به ياد بيارم تا عذاب وجدان حاصل از فحش هاي ناجورم رو كم كنه ،اما هيچي يادم نمياد .

اصلا انگار مدير اون شبكه فلان فلان شده تو اين ساعت به طرز خبيثانه اي اين آهنگ رو گذاشته فقط براي ِ اينكه  من رو ياد ِ  خاطرات نداشتم بندازه .

اي كاش اون دكمه  خاطرات نداشته رو هم پاك كنه

خوب؟

خدا خان يك لحظه من رو نگاه كن:

ميگم حالا كه 10 روزي بيشتر تا پايان اين سال نمونده ،بيا ويك سورپرايز جانانه برام در نظر بگير كه تلافي كرده باشي اين يك سال بي توجهيت رو .

من منتظرم ها .ديگه هم گول نميخورم نقد ِ نقد بايد باشه نسيه قبول نيست .

خوب؟

خِر خِره

نميدونم چه سري  تو كارهاي  بعضي از ما آدمها هست كه وقتي كسي درخواستي هر چند مؤدبانه ازمون مي كنه ،قبلش بايد كلي نق و نوق ونك و نوك كنيم وبعد هم  وقتي كلي منت رو چاشنيش كرديم ،بلاخره كار رو انجام بديم.

اما من واقعا نميدونم اون لحظه چي تو ذهنمون ميگذره ،شايد فكر ميكنيم اينطوري كارمون به ياد ماندني تر ميشه ،يا طرف ميفهمه كه ما چقدر از جان گذشتگي كرديم وچقدر مهربونيم كه چنييين لطفي رو در حقش انجام ميديم ،شايدم چون خودمون رو مجبور ميكنيم خوب باشيم چنين عكس العملي رو نشون ميديم.

از ديشب داشتم به خصوصيات بدم فكر ميكردم ،بعد ديدم اين ديگه واقعا سر آمد همه شونه تو بدي .از اون رفتارها هم هست كه اگر كسي باهام داشته باشه خيلي تمايل پيدا ميكنم كه خِر خِرش رو بجو ام ،اما خودم به شدت اين برخورد رو با بقيه ميكنم .

يعني تا حالا چند نفر دلشون خواسته خِرخِر من رو بجو ان اما روشون نشده و تحملم كردن؟

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.